چشات
تـو اين روزا كه زندگي يه بازيِ پُر كلكه
عاشقيا پُر از ريا يه شوخيه بي نمكه
يار منُو خدا خودش از آسمون فرستاده
اينُو چشاش بهم ميگه همون چشايي كه تكه
يادم مياد خيلي قديم وقتي كه تنها مي شدم
ميونِ آدما غريب ، رفيق غمها مي شدم
كه چرا دشمنِ تُو و قاتلِ جونِ هم شُدَن
هي از خدا مي پرسيدم خدا جوابي نمي داد
آخه خدا تـو آسمون صداش تا اينجا نمياد
يه روزي ديوونگي رُو به سيم آخرش زدم
از دنياتون بريدم و همسفر دريا شدم
دريا به دريا ، كوه به كوه ، صحرا به صحرا ، در به در
مي گشتم و مي چرخيدم اون دور دورا ، اين دور و بر
تا اينكه عشق خدا رُو تـو چشماي تُو فهميدم
انگاري من به جز چشات ديگه چيزي نمي ديدم
خدا تُو رُو داده به من هيشكي حريفش نميشه
ميخوام اينُو داد بزنم باهات مي مونم هميشه





